الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

 

 

یعنی یک ربع قرن از زندگی من گذشته... حس خوبی نیست که بیست و پنج ساله شده باشی و هنوز حس کنی خیلی دورتر سنت هستی... انگار حقیقت و واقعیت فاصله ی معنا داری با هم پیدا کردن...

امسال هیچ شمعی فوت نکردم اما به جاش به برکت فیس بوک ، بیش از هر سال تبریک تولد گرفتم!

شاید از وقتی یادم میاد هر سال به نحوی برای جشن تولد گرفتن تلاش کردم... مامان و بابام که الحق هیچ وقت چیزی کم نذاشتن اما امسال جدای اینکه جشن تولد نداشتم، بسیار بسیار روز تولد غمگینی داشتم.

نمی دونم شاید حقّم بوده ... تا حدی مقصر خودم بود که به همکارام گفتم برام کادو نگیرن و از طرف دیگه...

...

یه دوستی می گفت : "آدما روز تولدشون حساس تر از روزهای دیگه ی سال هستن!"

به نظر میاد که راست می گفت... تحمل بی توجهی تو شاید توی هیچ روزی از سال اینقدر سخت نبود... 

به هر حال ممنون از کسانی که برام آروزهای خوبی کردن و از ته دل خواستن که زندگی ام بهتر و بهتر بشه!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

یعنی نمی تونم بی تفاوت باشم...

وقتی یه نفر رو می بینم که درگیر یه موضوعی هست... وقتی یادم میاد منم همین چند وقت پیش درگیر موضوع مشابه اش بودم و تا امروز هم درگیر عواقب تصمیم درست یا غلط ام ، نمی تونم خودمو کنترل کنم و همه چیزی که می دونم بهش نگم...

دست خودم نیست...

گاهی شاید به نظر آدم پر حرفی بیام یا کسی که می خواد توی زندگی مردم دخالت کنه...

اما واقعیت چیز دیگه ایه...

من از سر دلسوزی با تمام وجودم به آدما چیزی رو که بلدم یاد میدم...

بچه که بودم فکر می کردم معلم خوبی میشم اما بعدش فهمیدم که اونقدرا شغل معلمی برای من مناسب نیست... شاید چون نیازی نیست با تک تک سلول های بدنت هر چیزی رو که بلدی انتقال بدی...

-با احترام به تمام معلم ها که مامان و خاله ی خودمم جزوشون هستند- حس می کنم معلم بودن و موندن کمی بی خیالی هم نیاز داره که شاید امثال مامان من بعد از چند سال تدریس به اون رسیدن...

به هر حال تا امروز توفیق معلم بودن رو حتی برای یک جلسه نداشتم اما تا دلتون بخواد توی زندگی ام تجربه های کوچیک کوچیک ام رو در اختیار آدما گذاشتم و از بی تفاوتی آدما گاهی در حد سکته عصبانی شدم...

کاش میشد کمی بی تفاوت بودم یا ... بی خیال ... یا حداقل در مقابل بی تفاوتی آدما می تونستم خودمو کنترل کنم...

نمی دونم چه جوری میشه... اصلا میشه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

با من حرف بزن

حرف بزن تا باور کنم هستی...

حرف بزن تا باور کنم هستم...

حرف بزن...

گوش هایم مدت هاست از شنیدن صدای سکوتت کر شده...

...و تحمل فریادهای بی صدایت برایم غیرممکن...

حرف بزن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |