الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

خیلی خیلی این فیلم رو دوست داشتم و خیلی راحت با حس فیلم همراه شدم !

یک بار جمعه شب همراه مادرهمسرم دیدمش و یک بار به اصرار خودم، با همسرم !

فیلم های زیادی نیستند که من چند بار دیده باشم... و این فیلم از همون معدود فیلم ها بود!

با اینکه فیلم ریتم آرومی داشت،هیجان من برای لحظه به لحظه ی فیلم خیلی زیاد بود ... حتی برای بار دوم هم قلبم بارها تند زد و انگار منتظر یه اتفاق بودم...

جالبه که همسرم آخرای فیلم بهم گفت: " خیلی دلم می خواست بدونم الآن داری به چی –یا کی- فکر می کنی؟"

همین بازم به هیجان موضوع اضافه کرد...

به یاد ایمی و نگار – دوستان دوران مجردی ام- بعد از فیلم دلم می خواست بشینم و ساعت ها در موردش حرف بزنم و خودمو جای تک تک شخصیت های فیلم بذارم... همسرم با اینکه اهل این کارا نیست اما باهام تا جایی که می تونست همکاری کرد! بگذریم که در نهایت از فیلم راضی نبود و بحث مختصری هم پیش اومد!

نتیجه گیری کلی من از این فیلم این بود که :

در کل خانوما از آقایون محکم تر هستن... اونقدری که مشکلات رو بهتر از آقایون درک می کنند... خطر رو زودتر از آقایون احساس می کنند... قدرت تحلیل بهتری در شرایط سخت دارند... و در آخر با اینکه احساساتی تر هستند، بهتر می تونند مقاومت کنند...

ولی امان از این آقایون! خودشون فکر می کنند که عقل کل هستند... توی شرایط روحی بد خانومشون، شاید حتی ذره ای احساس سرد شدن رابطه رو ندارند... ادعای عاشق بودنشون خیلی بیش از خانوم هاست و در آخر اونا هستند که زودتر از خانوم ها پاشون می لرزه! برای اون ها فاصله ی عشق و خیانت از مو هم باریک تره!

به هر حال به همه ی آدمایی که روحیه ی لطیفی دارن پیشنهاد این فیلم رو میکنم! اگه دیدین و نظری داشتین حتماً دوست دارم بدونم چیه نظرتون!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

داشتم بلند بلند فکر می کردم

بهش میگم از روزهایی که تازه به اومدنشون امیدوار شدم...

روزهایی که همین یک سال پیش اونقدر ازم دور بودن که الآن با یادآوری حس اون روزهام ، دلم برای غصه هایی که خوردم می سوزه...

باهاش حرف میزنم... درسته که این اتفاق خیلی به ندرت می افته ولی همین "ندرتاً" بودنش هم برام آرزو بود تا همین چند وقت پیش...

باورم نیست که اتفاقی باشه... باورم نیست که تو یک شبه تغییر کرده باشی...

اما می دونم چیزی درونت اتفاق افتاده... یه اتفاق مهم...

حتماً خواست خدا بوده که زندگی من این گونه رقم بخوره... اما می دونم خواست درونی خودت هم بوده که تغییر کنی...

گل من...  ممنونم از اینکه به حرف هام گوش کردی...

ازت عاجزانه می خوام که کمک کنی ... به بهتر شدن این رابطه... به تجربه ی دوطرفه ی عشقی که لایقش هستیم...

خیلی دوستت دارم... خیلی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

توی پستی که از سفر برگشته بودم نوشتم که حال و هوای اون روزهام به وبلاگم و قالب نوشته هام نمیاد!

اون پستم به رنگ آبی بود! رنگ کودکی هام! رنگ مورد علاقه ی الآنی از وقتی که خودش رو شناخت! واسه ی اینم آبی نوشتم که ثابت کنم به خودم که "شادم" !

دیروز که با دوستای وبلاگی بحث بر سر قالب وبلاگ شد، اعلام کردم که دوست دارم عوضش کنم. با اینکه قبلی رو دوست داشتم و زمانی وصف الحال بود، ولی الآن دیگه من اون نبودم!

اینجوری شد که عوضش کردم و حالا این منم! با رنگ و بوی جدید وبلاگملبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |