الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

 

می خوام بهش فکر نکنم... این بار می خوام به هیچ کس نگم...

می خوام باور هم نکنم حتی ...

نمی دونم این امتحان خداست یا یه درس دیگه برای تربیت ما

این چندمین باره که به بهانه ی گرفتن حقمون، حق مسلم خودمون رو هم از دست میدیم...

شاید باید سکوت کنیم و بگذاریم روند طبیعی خودش رو بگذرونه....

نمی تونم از ذهنم بیرونش کنم...

یعنی باز هم برای دومین و سومین بار توی سال اخیر باید برگردیم و از صفر شروع کنیم؟! نه...

خدایا ... بهم قدرتی بده که بتونم بهش بگم این شاید یه مسیر اشتباهه ... شاید این بار باید ما طرز رفتارمون رو عوض کنیم...

خدایا کمکم کن...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

 

راستش حال و هوای این روزهام برعکس همیشه، با رنگ و بوی وبلاگم متفاوته! یعنی خیلی عجیبه برای خودم حتی، که من شادم! بیش تر روزهام توی این مدت با شادی گذشته!

 باور می کنید؟

شاید اون آدمایی که منو می شناسن توی دنیای واقعی، باورش براشون سخت باشه که من عادت به ناراحتی دارم و از اینکه ناراحتم معمولاً لذت می برم! البته اضافه کنم که طبق بررسی دکتر متخصص اصلاً هم افسرده نیستم!

حالا همچین آدمی با اینکه هفته ی پیش که از پیش خواهر جونش برمیگشت و این جدایی بعد از حدود دوماه براش خیلی سخت بود و باعث شد تقریباً تمام طول پرواز رو اشک بریزه، اما انگار انرژی ای از اون سفر گرفتم که بعد از یک هفته هنوزم درونم شعله وره! لازم به ذکره که همکاری همسرم هم برای شادی من بسیار بدیع بوده! یعنی الآن یک هفته است که ما باهم مهربونیم! به شدت توصیه می کنم برای اینکه همسراتون قدرتون رو بدونن، به جای اینکه بگین برن مأموریت، خودتون یه سفر برین! یعنی معجزه می کنه!

در پایان باید مبلغ هنگفتی جهت جلوگیری از چشم خوردن توسط خودم، کنار بگذارم!

شادی هایمان پایدار

---------------

پی نوشت: شاید یه چیزایی از سفرم بنویسم! تازه مقدمه اش رو تونستم بنویسم! که هنوز قابل انتشار نیست! اگه همین جوری پرانرژی بمونم حتماً می نویسم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |