الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

این بار شاید ساکن بودم ولی در سفر ... و نه به عمر سفر...

این بار تو در سفر بودی ولی من طعم سفر می چشیدم... باز هم سفر به گذشته ...

رهایم نمی کند ... لحظه لحظه هایت انگار تنها حضور من را کم داشت...

این منم ... اینجا ... ناظر بر اعمال تو .. تویی که پشیمان نیستی ... مدال های افتخارت را یکی پس از دیگری می آویزی ... مغرور می شوی ... و دورِ دورِ دور ...

من تنها میان گذشته ای قرار گرفته ام که از وجودش با خبر بودم اما نه به این وضوح ...

چشمانم از فرط تعجب گرد شده ... و تو کماکان افتخار می کنی ...اولین مدالت ، کم ارزش ترین آنهاست ...برای من اما ، که تنها شاهد و ناظرم ، چنین نمی نماید ... تنها به یک دلیل ... آنهم پاکی و صداقت تو ... که در همین صحنه محو و ناپدید شد ... تمام صداقتی که در نوشته های نوجوانی ات موج می زد ، محو شد و مرا تا ابد در حسرت لمس آن باقی گذاشت ...

برای تو اما "نا دانسته" خوشایند می نمود ... تو دست پر برگشتی ... دست هایت پر بود از انتقام و دلت سرشار از کینه و نفرین ... هدیه ی خوبی رد و بدل شد .. درست مشابه ولی ناهم سو ... ناخواسته و اتفاقی ...

تو در ابتدای راه انسان دیگری شدی ... تویی که نمی شناختمت ... دیگر از روح ساده و پاکت خبری نبود ...

همه چیز سرعتی عجیب می گرفت ... سیاه شدن تو و بقیه ای که گذرا ، سیاه سیاه می گذشتند ... گاهی دلشان اهلیِ دلت می شد ، دلی که دیگر تنها اسمش را یدک می کشید ... ولی تو ، دلت در بند نبود ... اصلاً این تو نبودی ...

آرزوهایت همه کوتاه و خواسته هایت همه بی راه ... کاش می دانستی چه با دلت کردی ...کاش ...

سال ها گذشت ... سال هایی از پی هم گذشت که شمارش سایه ها را حتی برای من که ناظر بودم و تویی که بازیگر تمام صحنه هایش بودی ، غیرممکن می نمود ...

...تا بالآخره به من رسیدی ... دیگر چه فایده ... چه مانده بود باقی از روحت ... جسمت ... ذهنت ... و من خسته از نظاره ی این سال های پی در پی ، رمقی برایم نمانده ... برای ادامه ی راه ... برای ترمیم تو ... تو که سال هاست فاصله گرفتی ... از تمام انسانیت ها ... از خوی روحانیت ...

بیچاره من ...

1389/08/23          00:06’

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

امشب انگار با حس همیشه ام متفاوت بود ... همیشه در این شرایط ...

حسی که از بیرون به روحم نفوذ کرد و انقباض درونی سینه ام را به همراه داشت . تنگی نفس ارمغان این شرایط بود...

مثل کودکی ام ، دلم نوازش دست های مهربان مادرم را خواست ... بازگشتم به دوران خوش کودکی و اشتیاق درونی برای تجربه ی همه چیز  ...

امشب باز هم مثل کودکی ام ، اشتیاق داشتم برای تجربه ... تجربه ی گذشته ی تو! این بار هم ، حس تنگ شدن مجرای تنفسی به سراغم امد و کم کم صدای خس خس ...
این بار اما از تجربه ام پشیمان نشدم ... شیرینی تجربه ام از تلخی طعم نفس هایم لذت بخش تر بود ...

تنها دست های مهربان مادرم کم بود...

به سرفه افتادم ... صدای ثانیه ها و صدای خس خس گلویم هماهنگی عجیبی داشتند ... مثل طوفان و صدای باران ناگهانی آمدند و همراهم شدند .. من بودم زیر ضربات قطره های باران ...

و تو مثل همیشه کم بودی ... کم بودی در لحظه های من ... من بودم تنهای تنها ... و صدای تکرار اسم تو که زمزمه میشد در هیاهوی امشب ...

من بودم و تنها خاطره ای از هلال روشن ماه بین درختان لخت پاییزی ... نبودی ... تو ...

کم کم باران قطع شد ... و طوفان ایستاد ... من ماندم و حس کند و دردناک نفس ها ...

همه چیز ایستاد ... حتی نوای زمزمه ها

من ماندم و سکوت و تنهایی

من و مداد و این برگه ی خالی ...

الآنی-19/08/1389   '00:20  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

خیلی خوشحالم که بالآخره بعد از کلی وقت که دلم سفر می خواست ، تونستم برم ...

تجربه ی جالبی بود ... با مامان و خاله ها و خواهر و خواهر زاده و مامان همسر !

نمی دونم خودم تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم یا بقیه هم همکاری کردن ولی هرچی که بود بهتر از حد تصور بهم خوش گذشت!

یه مسافرت عالی که شامل همه چیز بود ...

کلی روحیه ام عوض شد ...

کاش میشد دو ، سه ماه یک بار همچین مسافرتی رفت...

یه چیزی شبیه به داستان توی مسافرت نوشتم که دلم خواست بذارمش اینجا...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

بغضی در گلویم هست...

بغضی که نمی دانم دلیلش چیست... شاید خبر از رفتن می دهد ... خبر از کوچ ...

کوچی بی صدا و آرام ... مثل حس باد روی گونه های سردم ...

دلم تنگ نمی شود برای اینجا ... برای این میز و صندلی ... برای تویی که هر بار گفته هایت زهری تازه دارد...

برای تویی که به سخره گرفتنت عادتمان شده ... برای تویی که غرور پوشالی ات عذابی تکرار شونده است ... برای تویی که همیشه باور صداقت گفته هایت برایم پر از ابهام است ... یا برای تو که گاهی خیرت می رسد و گاهی شر ...

شاید تنها دلم برای تو تنگ شود که مهربانی و هم حسی ات همیشه ، از همان روز اول همراهم بود ...

کوله بار را بسته ام ... حاضر به نگاه دوبار نیستم ... نگاهی به پشت سر ...

تنها دلهره ای عجیب در اعماق دلم خودنمایی می کند ... دلهره از اینکه در لحظه ی رفتن پشیمانم کنید ... دلهره از بیدار شدن از خواب کوچ ... کوچ آرمانی شیرین من ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

همچین بگی نگی شاکی ام از آدما ...

می دونم که برای زندگی بهتر ، دوست داشتن همین آدما لازمه ولی بعضی وقتا انگار ظرفیت آدم پرمیشه ...

دلم می خواد برم چند روزی توی طبیعت ... از دست خودم و آدما خلاص بشم ...

از دست توقعاتشون ... از دست ناراحت شدنای دم به دمشون ... از دست حرفای مذخرفشون ...

اصلاً کاش میشد یه هفته درمیون بیام سر کار ...

از بوی دلار و ریال و چک پول و همه ی اینا حالت تهوع بهم دست میده ...

از صبح اول صبح باید صدای مشتری ها تو گوشم باشه ... باید با اینکه عصبانی ام ، تو روشون نگاه کنم و با خوشرویی بگم سلام!

گاهی اینقدر تصنعی لبخند می زنم که خودمم بدون آینه ، می تونم صورت بی حس خودمو ببینم که انرژی منفی به اطراف پخش می کنه ...

دوست ندارم بهم بگن تازه اول جوونی باید خوش باشی ... دوست ندارم بشنوم این روزا که حق با طرف مقابله ...

دوست دارم یکی بشینه کنارم و همش کارای امروز و دیروزم رو تآیید کنه ...

دوست دارم بشم فرمانروای زندگی ام ...

این روزا همش فکر می کنم به آینده ای که نیومده ... به پیش بینی های خودم و دیگران ... به خوشبختی و بدبختی ... به اینکه نکنه یه روزی دیگران فکر کنند خیلی خوشبختم و خودم حس بدختی داشته باشم ...

فکر خیلی چیزا میاد تو سرم و دوباره قدم به قدم برمیگرده توی همون غبار توهمی که بود ...

بوی بارون دیشب و عطر درختای پارک ملت رو امروز صبح دوست داشتم... شاید تنها چیزی بود که باعث شد این خیالات به هم ریخته رو ثبت کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |