الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

برای چندمین بار بود که دیروز ورزش رو شروع کردم...

برام جالبه که هیچ وقت قدرت ادامه دادنش رو نداشتم! یه چیزی شبیه به کلاس زبان رفتنم شده! البته بالآخره زبان رو یک بار هم که شده تموم کردم ولی در مورد ورزش هنوز به نتیجه نرسیدم...امیدوار م که این دفعه برسم البته!

ورزش رو با شنا شروع کردم ... و فقط در حد قورباغه موندم!خجالت

بعدش بسکتبال ... توی مدرسه حس کردم اونقدرا بد نیستم و یه دوره کلاس رفتم و توی مسابقات منطقه انگشتم شکست و بعد از اون دیگه الکی الکی گذاشتمش کنار...

پارسال رفتم بدنسازی ... واسه ی اون دوران بی کاری خیلی برنامه ی خوبی بود... ولی بعد از مسافرت 10 روزه ی بندرعباس و بعدشم استخدام شدنم توی بانک ، بازم فرصت کافی برای ورزش پیدا نکردم و مثل تمام دفعات قبلی ورزش کردنم قطع شد!

تا اینکه بعد از اصرار مداوم همسر و بعدشم توصیه ی دکتر به خاطر کمردرد زودرس ، رفتم باشگاه نزدیک محل کارم و یه انتخاب جدید برام پیش اومد! "پیلاتس" ثبت نام کردم و از دیروز شروعش کردم! هورا

کاش این دفعه به یه جایی برسونمش... خیلی دلم می خواد از این سستی در بیام...

حتماً می تونم....مژه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

تجربه کردن زندگی حس نابیه که میشه هر لحظه تجربه اش کرد... فقط کافیه حواست بهش باشه...

کافیه نگاهی که به آدما داری نگاهی شبیه به نگاه نویسنده ها به آدمای اطراف باشه...

کافیه دقت کنی ، یه کمی ، به آدمایی که مقابلت هستن ...

توی محل کار من آدمای مختلفی این روزا رفت و آمد دارن... که فقط وجه اشتراکشون اینه که می خوان به هر قیمتی که شده ارز بخرن ...

یه آدمایی هستن که هرروز میبینمشون ... هرروز به میزان جیره ی تعیین شده ی بانک میان و ارز میگیرن... صبح زود میان و تا آخر وقت هم هستن ... خیلی داد و بی داد نمی کنن اما اونقدری هم که سعی دارن نشون بدن مظلوم نیستن ...

یه آدمایی فقط یک بار میان ... خودشونو محق می دونن که بیش از جیره ی تعیین شده ارز بگیرن... معلوم نیست دلیل خریدشون توی این شرایط چیه ... فقط میان میگیرن و میرن...

یه آدمایی میان ... خودشون و کل اعضای خانواده... با نام خانوادگی مشترک... گاهی از صبح زود میان تا ساعتی بعد از ساعت کاری...

یه آدمایی مسافرن ... نیاز دارن که ارز بگیرن... اما می مونن توی فشار جمعیت ... جمعیتی از همین آدمایی که دسته بندی شون کردن ... این آدما گاهی خیلی معصوم نگاهمون می کنند... گاهی عصبانی هستن چون تلقی شون اینه که وظیفه ی ماست که به اونا در اولویت ارز بدیم...

من می مونم توی  این فشار جمعیت و سنگینی کار و فکر ... فکر ... فکر ...

فکر روزهای زندگی ام که داره با این وضع میگذره...

فکر آینده ام ...

فکر جسمم که احتیاج به رسیدگی بیش تر داره ...

فکر روحم که احتیاج به سفر داره و هیچ شرایطی برای این  سفرمحیا  نیست...

هر روز صبح به شروع مجدد فکر می کنم به یک لبخند دوباره ی خورشید ... به امید دیدار دوباره ی درختای بلند خیابان ولیعصر ... به امید حس تازه ی زندگی ...

زندگی رو دوست دارم ... به همین شکلی که هست....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

یک ماه بیش تر شد که من اینجا چیزی ننوشتم...

از بس که سرم الکی الکی شلوغ شده!

ما رسماً خونه دار شدیم ! حس جالبیه ... اینکه همه چیز یه خونه مال خودت باشه... بدونی که مسئولیت داری و یه کارایی رو اگه خودت انجام ندی هیچکی انجام نمیده!

گاهی برام خیلی سنگینه که یه کارایی صرفاً به عهده ی منه ! مثل جمع و جور کردن خونه! همسرم هم براش خیلی کارا طبق عادته ... و این گاهی یه کم اوضاع رو سخت می کنه!

اما در کل جالبه زندگی این مدلی!

یه نکته ی ناراحت کننده برام اینه که قبلاً فکر می کردم منم مثل مامانی و خواهرام حتماً دستپختم خوبه اما الآن که چند باری غذا درست کردم حسابی ناامید شدم ! نمی دونم چرا حس می کنم غذاهام خیلی بی مزه اند!

هی می خوام بگم که پاییزو دوست ندارم... اما درست همون لحظه که می خوام بگم از عصرهای دلگیر پاییزی و سرمایی که نم نم وجودمو میگیره خوشم نمیاد ، یاد صدای زیبای برگ های خشک می افتم...و یاد اینکه همسرم متولد این فصله...

بی حوصله ام برای نوشتن... حیف...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |