الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از وقتی اعداد رو یاد میگیری ، یه اعدادی برات معنای دیگه ای دارن...

واسه ی من شاید خاص ترین عدد ، 27 بوده ... 27 امرداد ... روزی که هر سال با رسیدن بهش می فهمم که یک سال بزرگ تر شدم...

یک سال از آخرین 27 امرداد گذشته و تغییرات قابل توجهی ایجاد شده...

پارسال 27 امرداد ، همسرم پیشم نبود و امسال هست...

پارسال من یه فارغ التحصیل بی کار بود و امسال یه کارمند !

پارسال هیچ خونه ای توی دنیا ، خونه ی خود خودم نبود و امسال هست...

و یه عالمه تغییرات کوچیک و بزرگ دیگه...

خدایا شکر که یک ساله دیگه از عمرم با خاطرات خوب و البته با سلامتی گذشت...

شکر که منو فراموش نکردی...

شکر که در تمام این سال ها موهبت داشتن خانواده ی سالم رو در اختیارم گذاشتی و بیست و چهار سال از زندگی من خیلی بهتر از اون چیزی گذشته که در فکر بگنجه....

تولدم مبارک!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

انگار همین دیروز بود...

که تو با قدم هایی در امتداد روشنایی آمدی و من... با چشم هایی امیدوار به آینده دیدمت...

تو با دست هایی لبریز محبت ، آمدی و من ... با لب هایی که ترانه خوان زندگی بود ، همراهت شدم ...

و ما یکی شدیم که عینیت بخشیم تمام آن زیبایی ها را ...

سیزدهم مرداد 1388 برای ما روز خاصی بود... و تمام سیزدهم مرداد ماه ها رو برایمان خاص تر از سال های قبل ساخت...

روزی که من لباس سفید عروسی پوشیدم و تو لباس قشنگ دامادی به تن کردی...

روزی که برای هر دوی ما تصوری خارج از ذهن بود و عینیت یافتنش مثل یک رویا...

همسر عزیزم ، یک ساله شدن پیوندمان مبارک...قلب

------------------------

پی نوشت:فردا سالگرد ازدواج مامان و بابای منم هست... 33 سال از اون روز قشنگ گذشته و من حس می کنم عشق اون ها هرروز به هم بیش تر شده... کاش ما هم بتونیم مثل اون ها عاشق زندگی کنیم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |