الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

روزهای خوش کنار هم بودن ما ... من و همسر و تمام اعضای خانواده ما ...کویریات و همسرش .... و بقیه ی اعضای خانواده ...

روزهای خوبیه ، روزهایی که توش کار کردن لذت بخش میشه ... روزهایی که توش می فهمی و درک می کنی که همکارای خوبی داری و کنارشون بهت خوش میگذره ...مژه

روزهایی که یاد سختی های سال گذشته اش می افتی و خوشحال میشی که گذشتند...

تولد یک سالگی خواهر زاده ی خوشملم میشه و من یک سال از خاله شدنم میگذره و از تجربه ی این حس سرمست میشم...هورا

خیلی خوبه که بالآخره روزهای سخت میگذره و میشه امید داشت به روزهای خوب ...

خدایا ممنون که هنوز میبینی منو با تمام بدی هامخجالت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٤ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

آفتاب را به چشم هایم راه نمی دهم ؛

و تو را به ذهنم ...

تا فراموش کنم اشعه ی خورشید ؛

و حرف های پر امیدت را ...

پاک می کنم خاطرات روشنی ؛

و گرمی دست هایت را ...

و باز می گردم به روزمرگی روزها و تکرار یکی پس از دیگری شب ها ...

بازگشتی که باید باورش کرد ، حتی به سختی ...

و باید ساخت با جنس دیگری از خوشبختی ...

و این گونه باید جور دیگری زیست و با لحنی متفاوت گفت:

سلام زندگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |