الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

حریم...

حریم من... فضای تنهایی هایم ...  تمام لحظه ها ، تمام روزها ... حریمی که شکستند بی مهابا ...

حریم ما ... آرزوی لحظه ، لحظه ی ما ...

من و حسرت همان لحظه هایی که نیامده رفتند ...

......

کاش ببینم روزی از همین روزها ... بند زده ی حریمم را ... که به سوی من بازمی گردد...

کاش...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

یه چیزایی انگار توی وجود آدماست...

یه چیزایی انگار ذاتیه...

حتی خوشبختی...

انگار توی وجودت بود که از چیزای بد ، بهترین ها رو بسازی...

انگار قدرتی توی تمام زندگی ات داشتی که منو و اون یکی نداشتیم... حتی اون یکی ای که همه همیشه فکر می کردن شادترین موجود دنیاست نتونست از پس خیلی چیزا بر بیاد...

منم مثل همیشه باید بشینم و ببینم و تحسینت کنم ... برای نیروی فوق العاده ای که نسبت به بقیه داری...

خوش به حالت ...

مثل همیشه بهت افتخار می کنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

دلم می خواد دوباره درس بخونم و محصل بشم...

انگاری دلم تنگ شده برای شیطنت کردن دوران دانشجویی !

انگاری کار کردن به تنهایی اونقدرا هم هیجان نداره و خیلی یک طرفه است!

از جهت دیگه هم دلم نمی خواد دوباره برگردم به اقتصاد و همون "خرد و کلان" که دوستشون هم نمی داشتم...

دلم می خواد یه درسی بخونم که باهاش سفر کنم به درون زندگی ... به وجود آدما...

کاش همت کنم و از یه جایی شروع کنم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |