الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

اگه حس می کنی زندگی داره روز به روز سخت تر میشه ؛

اگه فکر می کنی روز و شب برات خیلی داره سخت میگذره ؛

اگه تمام اتفاقات کوچک ، برات خیلی عظیم و سخت جلوه می کنه ؛

اگه همه اش دلت می خواد به همسرت غر بزنی ؛

اگه گاهی حتی فکر می کنی همسرت هم نمی تونه سنگینی باری که روی دوشت هست ، درک کنه ؛

پیشنهاد می کنم همسرتونو بفرستید یه مأموریت 5-6 روزه....

اینجوری تمام مشکلات خلاصه میشن به دوری همسر ...

اینجوری دلت می خواد همه چیز فدای اون لحظه بشه که از سفر برمیگرده....

دلت می خواد دعا کنی همیشه پیش هم باشید ... و قول میدی که هیچ وقت دیگه بهش غرغر الکی نکنی!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

دلم می خواست ببینمت ناگاه

ناگاه از میان تمام کوچه های تنهایی ام

ببینمت که بزرگ شدی ، قد کشیدی ... اینقدر بزرگ ، که باور کوچکی من برایت غیر ممکن شود...

دلم می خواست ببینمت ...

آنقدر که سیر شوم از نگاه ...

چقدر دلتنگتم این روزها ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

همسر مریض شده  و طبق معمول من تحمل دیدن اینکه درد داشته باشه ، ندارم...

دیشب تا صبح مثل " جون به سر " ها خوابیدم ... صد بار بیدار شدم و باز دوباره خوابیدم ... و این ساعت لعنتی هر بار انگار ده باره میگذشت ...

دو سال پیش که همسر اینجوری کمردرد گرفته بود ، چند ماه خیلی سخت و غمناک گذشت ...

من نمی دونم چه جوری باید با یه نفر همدردی کرد ولی زندگی رو به کل تعطیل نکرد!

خیلی دلم می خواست که می شد کمکی کنم ... حتی اگه میشد مهربون تر بشم هم خوب بود ... ولی من به جای همه ی این کارا ، عصبی میشم و مثل هاپو بداخلاق ...

کاش زودتر خوب بشی همسر... قول میدم دیگه نذارم ورزش کردن یادت بره ... زودی خوب بشو عزیزم...ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |