الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

احساس می کنم یه دکمه ی pause  گنده خورده روی ذهن من!

جالبه .... نه؟

خٌب شاید به نظر شما جالب بیاد اما من فکر می کنم اصلاً برای زندگی من نکته ی خوشحال کننده ای نباشه!

چیزایی که توی ذهن من میگذره سیر جالبی داره که اصلاً نمی دونم آدمای دیگه هم این احساسات رو تجربه می کنند یانه ...

یه چیزی شبیه به حسه داشتن یه " الآنی" بیرون از جسم من ! چیزی که وقتی 13-14 سالم بود ، سعی کردم برای بعضی از دوستام توضیحش بدم ولی خیلی قابل فهم نبود براشون.

یکی از همین احساسات مربوط میشه به  سوم دبیرستان که رفتم و یه حرفایی واسه مدیر مدرسه مون زدم و آخرش بهم گفت که من در آینده به عنوان پیشرو برای خیلی از آدما انتخاب خواهم شد... یه روزایی اون حس رو یادم میاد یه روزایی انگاری که اون اتفاقات فقط یه داستان بودن که یه روزی واسه ی خودم تعریف کردم...

از این دست اتفاقات قبلاً زیاد برام می افتاد ولی الآن فکر می کنم 2 سالی میشه که کلاً انگار تمام اون اتفاقات تعطیل شدن و من شدم دقیقاً شکل اون آدم بزرگایی که زندگی معمول مثل همه ی آدمای تو کوچه و خیابون  ، دارن....

اینقدر ذهنم سعی کرد بپره و هی خورد زمین ، سرم داره گیج میره ... حس می کنم یه نفر تلاش کرده دستش رو روی این دکمه ی pause  نگه داره ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

در تمام ایستگاه ها می نشینم ...

تا لذت انتظار تو را چند باره احساس کنم  ...

می نشینم تا نیامدنت هر چند دقیقه یک بار ، باورم شود ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

بنفشه های نو خبر از یک اتفاق می دهد ...

اولین شکوفه های درختان نیز...

و این منم در آستانه ی سالی نو ...

یک سال پر از اتفاقات جالب ، با شروعی خاص و پایانی خوش ، گذشت و این الآنی قصه است که در ابتدای سال 1389 ایستاده!

سالی که گذشت ابتدایش من بودم و همسر و دور از ایران و ادامه اش چند ماهی دور از همسر . من بودم که آخرین ترم دانشگاه رو بالآخره و با هر بدبختی ای بود گذروندم و یک فارق التحصیلی از رشته ی اقتصاد توی پرونده ی زندگی ام ثبت شد.

تابستون یکی از مهم ترین اتفاقاتی که می تونست توی زندگی ام  بیوفته رخ داد. من و همسر لباس عروسی و دامادی پوشیدیدم و تلاش یک ماهه ی ما تبدیل شد به بهترین عروسی ای که می تونست اتفاق بیوفته!

پاییز امسال بی حادثه بود.

و شروع زمستون ، شروع دوره ی جدید کارمند شدن من!

لحظه ی شروع امسال پر از بغض بود ... یک هفته تعطیلی که خوب مایل به عالی ، در کنار همسر و مامان و بابا گذشت و جای کویریات بیش از همه کنارم خالی بود.

کلی آرزوی خوب و امید هست برای امسال که پیش روی ماست... کلی آرزو که می دونم بهشون خواهیم رسید چون تلاش می کنیم و به خواسته هامون با تمام وجود عشق می ورزیم.

کاش برای شما هم همین طور باشه...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |