الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

ترم 3 ترم عجیبی بود ... اول مهرش رو نرفتم سر کلاس های خرد 2 دکتر شاکری – چون مسافرت بودیم با باخانواده – و این مساله ی کوچیک باعث شد تا آخر ترم  همیشه حس کنم از این درس عقبم!خنثی
شروع دوستی ام با  سپیده که تا ترم قبل اصلاً حدسش رو هم نمی زدم که یه روز باهاش سلام و علیک گرمی هم داشته باشم ، از همین کلاس های خرد دکتر شاکری بود ... کتاب تازه انتشار یافته ی دکتر شاکری با جلد سفید که کلی انگیزه اولش برام ایجاد می کرد که بخونمش با چه وضعیتی تا آخر ترم روبرو شد! سبز
روزگار خوشی بود کلاً ... سه شنبه های ترم 3 رو دوست می داشتم با اینکه تا عصر دیر کلاس داشتم اونم کلاس خسته کننده ی کامپیوتر با اون استاد عقده ای و قبلش کلاس حسابداری که ازش متنفر بودم  ولی بازم با دوستام ...سرک کشیدن هام از سر کلاس حسابداری توی حیاط و خلاصه شیطنت هامون همه چیز رو کمی بهتر می کرد زبان...
یادش بخیر اون افطاری هایی که با اجازه ی نصفه نیمه از مامان و بابا ، با  بچه های دانشگاه – که اون موقع خیلی جمع صمیمی ای بودیم – رفتیم جاده ی امام زاده داوود و آش و حلیم و خلاصه هر چیزی که امکان داشت خوردیم ! و بعدش کلی بابایی دعوام کرد که چرا ساعت 9 شده و تازه من رسیدم خونه.خجالت...
بهترین خاطرات دانشگاهم شاید همین ترم بود تا قبل از امتحانات و دی ماه 1385... خواهرم از نروژ اومد و خواهر بزرگم نامزد کرد ....خیلی اتفاقات خوشایندی بود اما ... خودم زندگی مو به طرز بدی خراب کردم!
امتحاناتم رو افتضاح پاس کردم ... بد تر از ترم های قبلش ... همون خرد 2 که میشد خیلی خوب پاس بشه با نمره ١٣/۵ پاس شد و خیلی تازه خوب پاس شد!یول
روزهای غمناک من از همون روزها شروع شد ... بعد از امتحانات ترم 3 ، بهمن 85 و روزهای سخت برای گذشتن و رفتن ... و شروع ترم 4...
یکی از بهترین کلاس های دوران دانشجویی کلاس های خانم دکتر پرنیان و درس جذابش بود!خوشمزه چقدر هر چهارشنبه واسه رسیدن به کلاسش لحظه شماری می کردیم و چقدر درس زندگی یاد گرفتیم که توی هیچ کدوم از درس های تخصصی 0/1 اونارو هم بهمون یاد ندادند!
ترم 4 و حذف کردن کلان 2 و عقب افتادن از خیلی از هم دوره ای هام ...ترم 4 و وبلاگ الآنی قدیم ...  ترم 4 و عید خاص و به یاد موندنی اش  با اون پایان تلخ واون بیماری ای که هیچ وقت نفهمیدم چی بود!
آمار 2 و اقتصاد کشاورزی و ... وای از درس های مذخرف ... چقدر آمار 2 بلد بودم و چقدر از نمره ای که گرفتم ضدحال خوردم ... چقدر از کلاس های اقتصاد کشاورزی متنفر بودم  و نمره اش هم متناسب با حسم شد!
فرجه های اون ترم رو خیلی دوست می داشتم ... کلاس های خالی و گوجه سبز و دوست اون دوره ی زندگی ام ، مروارید!خنثی
چقدر درس خوندم ... با حواس پرت ... با صدای رضا صادقی ... چقدر غصه داشتم نگران... چه خوب شد گذشت...
تموم شدن امتحانات ترم 4 دقیقاً برخورد داشت دوباره با اومدن کویریات به ایران و این بار عروسی خواهر بزرگم ... عروسی ای که نامزدی اش رو بیش تر دوست می داشتم ...
تابستون 86 و قلعه رودخان و من و وبلاگ قبلی الآنی... کویریاتی که بیش تر از سال قبل می دیدم و شادتر حسش می کردم ...
تولد 21 سالگی و مهفام ... دوستی که سعی می کرد برای بهتر کردن زندگی من ... و من که هرچه دست و پا می زدم ، توی اون دریای بی انتها از ساحل دورتر می شدم ...
شهریور 86 و دستهای من که از سوزن زدن ، تاول زده بود ..."هرآنچه داشتم رفت و فقط خاطره ای مبهم از آن احساس ماند ..."
ماه رمضون اون سال و صدای خواجه امیری و ...
یک شروع متفاوت برای ترم 5...

ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |