الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

نوشتن از خداحافظی همیشه برام سخت بوده ...
و این بار خداحافظی از یک دوره ی خاص و متفاوت و تکرار نشدنی از زندگی ام ...
خداحافظی از دانشگاه ... دانشکده ی اقتصاد علامه ...
به یاد می آرم سلام تلخ ام رو به این دانشگاه ... میدان هفت تیر ... مامانی و بابایی و ذوق مامانی برای این خبر که به نظرشون خیلی خوش بود و به نظر من تنها یک حقیقت تلخ!
اون شب به این دانشکده سلام کردم ... و به این آینده که با خوندن اقتصاد و اون هم در این دانشکده برای خودم رقم زدم...
30 شهریور 1384 ... من و مامانی و بابایی که برای ثبت نام رفته بودیم ...
حیاط کوچک دانشکده رو دوست نداشتم ... تنها از اینکه آجرهای قرمز رنگش شبیه دانشگاه شریف بود و من رو به یاد خواهرم می انداخت ، حس خوب اندکی در وجودم می جوشید ...
چقدر شروع به خصوصی بود ...
درب کتابخانه ... موبایل مامانی و دوربین بی کیفیتش ... تمام هم کلاسی های این 4 سال و نگاه های غیر آشناشون ... دلهره ها ... دوست هم محلی و همراه بیش تر روزهای شاد و غمگین این 4 سال من ... ژتون نهار برای مامان و بابا ... قیمه بادمجون ... اولین نهار دانشکدهسبز ...
روز اول دانشگاه ... روزه بودم ... مثلاًخجالت ... کافی شاپ خانه هنرمندان ... و من که تنها تا خونه اومدم ...
اولین کلاس من "مبانی اقتصاد" و دکتر تکیه و سولاتش در مورد اینکه اقتصاد چیست؟! حتی ایده ای برای جواب این سوال نداشتم! تنها به یاد دارم که جواب آخر این سوال چیزی شبیه به این جمله بود که بعدها توسط اساتید دیگرم رد شد! " اقتصاد ، علم تخصیص بهینه ی منابع کمیاب "
کلاس حسابداری هم بعضی وقت ها جالب و گاهی خیلی استرس زا بود ... فقط پیراهن های چهارخونه ی استاد ریزه میزه گاهی شادش می کرد!زبان
بهترین کنفرانس من همین ترم 1 به وقوع پیوست ... من و مهفام و کنفرانس شرکت مپنا ... شاید تنها باری که از خودم احساس رضایت کردم توی این 4 سال!یول
ترم 1 عطر خاصی داشت ... عطر روزهایی خاص ... عطر خیابان کریمخان و من و دوستان جدیدم! عطر کلیسای سر خیابان ویلا ... عطر کوچه ی خیس از عشق ... عطر افطاری در سفره خانه های خیابان کریمخان ... عطر گل رز سفید ... عطر روان نویس نقره ای ... عطر خیابان ولی عصر زیر پل همت ... عطر کافی شاپ باغ انگوری ... عطر سالن تربیت بدنی ... عطر کلاس دف و تلاش من واسه یادگیری موسیقی ...
امتحانات هر ترم از این 4سال بدتر از ترم قبل و بعدش بود ... ترم اول خیلی غمگین و غیر منتظره بود ... و من خیلی خراب کردم همه اش رو ... حس افتضاح من سر امتحان سازمان و مدیریت ... یا مبانی اقتصاد که هیچ چیزی ازش یاد نگرفته بودم و کاش از اولش می دونستم ، توی دانشگاه هیچ وقت نیازی به یاد گیری کامل نیست!!!خنثی
ترم دوم دانشگاه سعی کردم متفاوت شروع کنم ... برنامه ی کلاس هام با دوستای دیگه ام متفاوت شد ... دوست جدید پیدا کردم ... کلاس اقتصاد خرد 1 و استاد خوش اخلاقش – دکتر قاسمی- یادش بخیر... اینکه همیشه فکر می کرد من خیلی درس خون ام و من به خاطر این تلقی استاد همیشه از روش خجالت می کشیدم! و بهترین کلاس دوره ی لیسانس ام ... کلاس جامعه شناسی دکتر تاجداری ... به جرأت می تونم بگم هیچ کدوم از درس های اختصاصی ام به این شیرینی نبودن و کلاس هاشون رو با این شوق سپری نکردم!خیال باطل
کلاس حسابداری ای که حذفش کردم به خاطر کلاس های تمرین برای کنسرت دف ... کلاس های چهارشنبه ها و خانم دکتر جعفری و رژ صورتی اش ...قلب
اون سال مدیریت مراسم تولد مامانی با من بود ... 29 بهمن ... شاید بهترین تولدی که تابه حال برای کسی گرفتم!
بعد از اون ...اولین عیدی که توش دانشجو بودم ... بوی عید اون سال انگار که متفاوت از هرسال بود و دیگه هم هیچ سالی اون عطر و بو رو نداشت...
من و عروسک هام ... من و تنهایی و غصه هام ... من و اون دفتر آبی رنگ با دوتا ماهی ... آخرین سال تحویلی که ما سه خواهر کنار هم بودیم ...ناراحت
بعد از عید ... سرگرمی زیاد داشتم ... یادش به خیر اولین نمایشگاه کتابی رو که من دانشجو بودم و رفتم... سال های قبلش فکر می کردم کاش دانشجو بودم و مثل بقیه خودم از صبح می رفتم نمایشگاه ... چقدر خوش گذشت ... حتی آخرش که به بیمارستان سجاد ختم شد!
اولین و دومین باری که توی یه کنسرت من نوازنده بودم ... خانه هنرمندان ... فرهنگسرای ابن سینا ... چقدر حس خوبی بود ، حضور دوستای خوبم بین تماشاگران ... و گل هایی که یکی و دوتا نبودن ... یه عالمه گل رز سفید ...
و خرداد و تیر اون سال ... امتحانات ترم 2 ... اولی و دومی و سومی ... من و بیمارستان و 3 تا امتحان با بدبختی ... لطف دکتر قاسمی و نمره ی 18.75 خرد 1 که هیچ وقت فراموشش نمی کنم ...
اولین تابستونی که دانشجو بودم و گذشت با خاطره ی جراحی و درد و دوران نقاحت خیلی طولانی شروع شد و بعد رفتن کویریات از ایران و گریه های من ... کتاب سمفونی مردگان و ...
فقط اون سال تولد بیست سالگی ام ، تونست رنگ روزهای تیره ی منو صورتی و آبی کنه ...
تابستون گذشت و رسیدیم به ترم 3 ...

...ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |