الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

همسرم راست میگه ... باید از خوشی ها هم بنویسم تا اینکه مثله بقیه ی نوشته هام ، ثبت بشه و بمونه!
این روزا برای خانواده ی ما خیلی روزای خاصیه ...
بعد از سال ها ، اون اتفاقی که خواهر بزرگم همیشه آرزوشو داشت ، روی داد! البته اینکه میگم "آرزو" برمیگرده به دوران کودکی هامون! اول موقع ها که من و کویریات و آزی با هم خاله بازی می کردیم... اون موقع ها که هر کدوم یه نی نی داشتیم ... نی نی آزی اسمش صبا بود ، برای کویریات صدف و من یه کمی دیر تر از اونا نی نی دار شدم و بعد اسمش رو گذاشتم فرانک!
... حالا بعد از اون همه سال اسباب بازی های کودکی رو زیر و رو کردیم و برای یه فرشته کوچولوی واقعی ( به قول خود آزی "واقعنی" ) یه اتاق درست کردیم و 25 تیر ماه این موجود کوچولوی دوست داشتنی اومد و شد یه عضو جدید خانواده ی ما!
اول از همه خدارو شکر که سالم و فوق العاده خوشمله! بعد هم خدارو شکر که جوراباش صورتیه!
الآن توی خانواده 2 تا کوچولو داریم ... یه پسر و یه دخمل!


این روزا با تمام سختی هاش روزهای خوب و به یادموندنی ای میشه ...
یه اتفاق مهم در راهه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |