الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

قوانینی که توی محل کار حاکمه خیلی متفاوت از سایر جاهاییه که من تا به حال بودم... خیلی هم سخته که خودمو عادت بدم به این شرایط.

اولش اونقدرا سخت نبود اما حالا کم کم دارم می فهمم که خیلی هم آسون نیست.

اینجا خونه ی بابا و مامانم نیست که اشتباهاتم رو با گذشت خودشون ندید بگیرن.

اینجا حتی شرایط مثل خونه ی مادر و پدر همسرم نیست که با کمی رعایت احترم بیش تر حرفا رو بشه زد و آخرش از تندی من بگذرن... چون دوستم دارن و من عروسشون ام و سال ها آرزوی داشتن یه دختر توی خونشون رو داشتن !

اینجا اصلاً شبیه به دانشگاه هم نیست که بشه وقتی استادی رو دوست نداری ، کل کلاس هاشو بپیچونی و آخر ترم به زور یه امتحان در حد پاس شدن بدی و بگذره و بره! و یا حتی بشه حذفش کرد!

اینجا محل کاره... با قوانین بانکی ... جایی که نمیشه از یه صفر ناقابل گذشت و بگی فدای سرت...

اینجا جاییه که باید روز مصاحبه اش بگی 100% صداقت داری و از فرداش که کارمند شدی ، همین یک عنصر رو به حداقل برسونی....

اینجا جاییه که باید قبول کنی برای حداکثر کار ، حداقل حقوق رو بگیری... و بالعکس...

اینجا جاییه که باید خیلی چیزا رو ببینی و بشنوی و درک کنی ولی به روی مبارک نیاری و بگی " همه چی آرومه " ...

اینجا باید همه ی آدما رو شبیه به یک کیسه ی پول متحرک ببینی و سعی کنی برای حداکثر شدن سود شرکت ، به هر زوری شده نگهشون داری...

اینجا جاییه که باعث میشه باور کنی بزرگ شدی و از اون آدم بزرگ های عصبانی و بد ... از اون آدم بزرگ هایی که دلشون برای خوندن کتاب و داشتن یه خواب با آرامش و بدون استرس و حس تجربه ی قدم زدن توی ماه اسفند و خرید وسایل هفت سین و داشتن ذوق 13 روز تعطیلی عید و تمام این خوشایند های همیشگی سال های قبل ، تنگ شده و هیچ کدوم رو بهشون نمی رسی...

اینجا یه جاییه وسط همین آشفته بازار کار ایران ... محل کار من!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

انگاری خاک مرده پاشیدن اینجا... انگار همه ترجیح دادن برن خرید عید و کسی قصد مسافرت خارجی هم نداره!

خلوت و سوت کور شده  ... مسافری ... خریدار ارزی... هیچی نیست...

داره کم کم صدای پای نورورز میاد ... ولی امسال خبری از خونه تکونی نیست...

همش توی این فکرم که یعنی میشه که سال دیگه این موقع یه چهاردیواری داشته باشیم که برای عید ذوق تمیز و آماده کردنش رو تجربه کنیم...

از طرفی هم فکر می کنم این یه تجربه ی منحصر به من و همسرمه که ذوق خورده خورده و نه یکجا رو تجربه کنیم...

خیلی ها این روزا ازم می پرسن که واقعاً شرایط سختی دارم یا نه... منم دوست دارم به همه شون بگم که اصلاً اونقدرها هم سخت نیست زندگی متأهلی بدون استقلال... اما بین خودمون بمونه که ته ته دلم یه خونه ی نقلی می خواد که همه چیزش برای خودٍ خودمون باشه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

امروز از اون روزای ناجور بود. با اینکه وسطای روز خبر نسبتاً خوب ِ آماده شدن ماشینمون توی هفته ی آینده ، بهم رسید ، اما در کل من غمگین بودم.

دیشب توی همین شهر خودمون که 23 ساله دارم توش زندگی می کنم ، احساس کردم غریب ام و گم شدم.

کلاً دلگرفته و دلتنگ ام.

دلتنگ برای خواهرم که اگه پیشم بود ، مثل قدیما تک تک لحظه هام جور دیگری رقم می خورد.

دلتنگ برای مامان و بابا و خاله که زندگی جمعی و دور همدیگه ی همیشگی مون ، خلاصه شده به هفته ای یکی دوبار اونم چند ساعت.

دلتنگ برای دوستم که این روزها همه اش کنار خودم تصورش می کنم ... با این خیال که یک روزی خواهد رسید که باز با هم و با دغدغه ی مشترک باشیم.

نمی دونم چه آزاریه که من دوست دارم به خودم وارد کنم ... لذت می برم از یادآوری تمام لحظه های غمگین و گاهی شاد ام!

( امروز نه تنها من پوف بودم، بانکمون هم پوف و خلوت و کم مشتری بود! )

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |