الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

تا حالا شده یه چیزی رو بذاری و بری؟

تا حالا شده یه تیکه از وجودتو جایی جا بذاری؟

تا حالا شده حس کنی یه تیکه از روحت کنده شده؟

حالا همه ی این اتفاقات برای من افتاده ...

رسیدن به آرزوی چندین و چند ساله ی خانوادگی ...

برای من درکش خیلی دور از باوره...

مثل یه مامان خیلی مهربون ما چهار تا رو به دنیا آورد و بزرگ کرد ...  مدرسه رفتن مارو نظاره کرد ... شاهد دانشجو شدن همه ی ما بود و بعد یکی یکی نشست و دید که ازدواج کردیم و رفتیم و ...

حالا این بار این ماییم که باید از دور ببینیم فرسوده شدن ذره ذره ی وجودش رو ...

آره ... اون خونه ی پدری ما بود و پر از خاطرات شیرین و گاهی هم تلخ ...

خشت خشت اون خونه پر بود از حس خوب  وفاداری و حالا ما آدم هاییم که بی وفایی می کنیم و تنهاش میذاریم ...

تمام اتاق هاش ... آشپزخونه اش ... تک تک کمد هاش ... تمام اون 200 و خورده ای متر مربع برای ما پر از خاطره است ... و برای من که همیشه با خاطراتم زندگی می کنم ، غیر ممکنه که فراموششون کنم ...

خونه ی دوست داشتنی ما ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

می بینی ؟ می بینی هوار شدن دیوارها را بر سرم؟

می بینی پنبه های نرمی را که توان آجر و سنگ شدن داشتند؟

می بینی می توانند از نسیم ، طوفانی بسازند ، سهمگین ؟

می بینی نمی توانند سکوت خلوتمان را تاب بیاورند؟

میبینی طعم ِ تلخِ این کوره راه کلمات را هم بر ما نمی بینند؟

می بینی چگونه آرزوهای پوشالی مان هم ، مجال ِ به واقعیت پیوستن نمی یابند... تا این گونه آوارشدن رنگ های لطیف ِ سبز و آبی ، نه یک شبه ، بلکه به مرور زمان ِ نفرین شده ی این روزها و این هفته ها ،تیره و تیره تر شوند...

خواستم بگویم "کاش"...

ولی دیگر روزنه ای نیست که حتی کلمات توان ِ یافتن معنایی از تولد و امید ، یابند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

وقتی کوچیک تر بودم ، همیشه فکر می کردم کار کردن توی بانک کار خیلی خسته کننده ایه! همیشه آدم هایی که توی بانک کار می کردند ، قیافه های عصبانی و گاهی خسته ای داشتن.... من هم به خاطر این مشاهدات ، هیچ وقت محیطش رو دوست نداشتم!

یه کمی که بزرگ تر شدم ، توی همین چند سال اخیر ، بانک های خصوصی اجازه ی کار پیدا کردن و اینجوری دیدم قیافه ی کارمند های بانک دیگه اون اندازه خسته و عصبی نیست... لباس هاشون با هم هماهنگ شده و رنگه گرفته و فضای تاریک بانک ها با رنگ های شاد جایگزین شده!

هیچ وقت فکر نمی کردم موجود بی اهمیت به مادیاتی مثل من ، از صبح تا شب سروکارش با پول باشه و حالا یه کارمند بانک خصوصی!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

نوشتن این قسمت سوم "خداحافظی ..." اینقدر طولانی شد که اصلا انگار باید بی خیالش بشم!

این خداحافظی حالا تبدیل شده به یک سلام!

سلام به دوران طولانی ِ کارمند شدن!خنثی

نمی دونم این دوران چقدر طول خواهد کشید اما می دونم که خیلی از آدما برای ورود به این دوران خیلی تلاش می کنند ! البته من اینجوری نبودم! ولی به هر حال الآن خوشحالم که بی کار نیستم و از زور بی کاری - مثل خیلی ها - مجبور نیستم ادامه تحصیل بدم ! اونم توی رشته ای که دوستش ندارم!

بعداً از کار و جریانات اینجا بیش تر می نویسم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |