
می خوام بهش فکر نکنم... این بار می خوام به هیچ کس نگم...
می خوام باور هم نکنم حتی ...
نمی دونم این امتحان خداست یا یه درس دیگه برای تربیت ما
این چندمین باره که به بهانه ی گرفتن حقمون، حق مسلم خودمون رو هم از دست میدیم...
شاید باید سکوت کنیم و بگذاریم روند طبیعی خودش رو بگذرونه....
نمی تونم از ذهنم بیرونش کنم...
یعنی باز هم برای دومین و سومین بار توی سال اخیر باید برگردیم و از صفر شروع کنیم؟! نه...
خدایا ... بهم قدرتی بده که بتونم بهش بگم این شاید یه مسیر اشتباهه ... شاید این بار باید ما طرز رفتارمون رو عوض کنیم...
خدایا کمکم کن...

راستش حال و هوای این روزهام برعکس همیشه، با رنگ و بوی وبلاگم متفاوته! یعنی خیلی عجیبه برای خودم حتی، که من شادم! بیش تر روزهام توی این مدت با شادی گذشته!
باور می کنید؟
شاید اون آدمایی که منو می شناسن توی دنیای واقعی، باورش براشون سخت باشه که من عادت به ناراحتی دارم و از اینکه ناراحتم معمولاً لذت می برم! البته اضافه کنم که طبق بررسی دکتر متخصص اصلاً هم افسرده نیستم!
حالا همچین آدمی با اینکه هفته ی پیش که از پیش خواهر جونش برمیگشت و این جدایی بعد از حدود دوماه براش خیلی سخت بود و باعث شد تقریباً تمام طول پرواز رو اشک بریزه، اما انگار انرژی ای از اون سفر گرفتم که بعد از یک هفته هنوزم درونم شعله وره! لازم به ذکره که همکاری همسرم هم برای شادی من بسیار بدیع بوده! یعنی الآن یک هفته است که ما باهم مهربونیم! به شدت توصیه می کنم برای اینکه همسراتون قدرتون رو بدونن، به جای اینکه بگین برن مأموریت، خودتون یه سفر برین! یعنی معجزه می کنه!
در پایان باید مبلغ هنگفتی جهت جلوگیری از چشم خوردن توسط خودم، کنار بگذارم!
شادی هایمان پایدار
---------------
پی نوشت: شاید یه چیزایی از سفرم بنویسم! تازه مقدمه اش رو تونستم بنویسم! که هنوز قابل انتشار نیست! اگه همین جوری پرانرژی بمونم حتماً می نویسم!
از بس که ننوشته ام، شروع کردنش برایم سخت شده...
شاید اگر هرروز این سفر را "سفرنامه"وار نوشته بودم،کار ساده تری بود جمع و جور کردنش!
به هر حال از یک ماه فراتر رفت آمدنم به هلند و البته اولین تجربه ام از زندگی در اروپا !
اولین روزها به هیچ وجه برایم جذاب نبود ... در و دیوار این شهر سرد را می گویم ...البته جز وجودِ عزیزِ خواهرم و البته مامان و بابا!
بازگشت مادر و پدر به خاطر اصرارهای من به تعویق افتاد... شاید باورم نبود که تا این حد مؤثر باشم... اما بودم...
تصور تنها زندگی کردن در چنین شهری ، عذاب الیم است ... شاید هر روز خدا را شکر می کنم که جای خواهرم نیستم ...
اما امروز که چند روزی بیش از یک ماه از آمدنم می گذرد ، حس می کنم آنقدرها هم سخت نیست... شاید از سختی کار کردن در ایران با احتساب ساعت هایی که هرروز ترافیکش را تجربه می کنم سخت تر نباشد ...
پنج روز دیگر امتحان دارم ... باورم نیست که نتیجه عالی شود ... ترس از امتحان مثل همیشه همراهم هست ... اما باعث نمی شود که روزی بیش از سه یا چهار ساعت درس بخوانم ...
با خودم درگیر می شوم...
شرایط سختی است ... تصمیمی سخت تر ... دوست دارم انتخابم - مثل خیلی از انتخابات گذشته ام- باعث پشیمانی نشود ...
از خدا کمک می خواهم ...
هرچه خواست اوست...
تولدم ناراحتم کرد و تولدش ناراحتش کردم!
کاملاً بی قصد و منظور بود اما این بارهم حق رو به خودم میدم
کاش فقط چند دقیقه می ایستاد و حرف میزد... کاش برای صحبت دونفره مون زمان بیست ثانیه ای تعیین نمی کرد...
کاش کمی از عادت های زمختِ به ارث رسیده از خانواده اش رو به خاطر من که همسرش هستم،تغییر میداد
چقدر دل گرفته ام از رفتارهای غیرمنصفانه اش...
باز هم قهر...
باز هم سکوت تلخ...
باز هم من و تنهایی هام
دیشب که از استرس کارهای فرداش و چند روز آینده اش ، خواب به چشمام نمی اومد ، یاد خاطرات اول مهر سال های مدرسه ام افتادم... یاد بوی دفترهای نو ... بوی کتاب های نو ... بوی ذوق جلد کردن کتاب ها...
یادش بخیر اولین سالی که دبستانی شدم... شب قبلش دو تا خواهرهام منو کلی نصیحت کردن... یادمه مهم ترین نصیحتشون در مورد انتخاب دوست بود که اعتراف می کنم هنوزم درگیرش هستم و شاید هیچ وقت بر اساس الگویی که بهم دادن نتونستم دوست انتخاب کنم...
کویریات توی وبلاگش خبر شکوفه بودن برادر زاده ام رو داده بود ... برام خیلی جالبه که ما اینقدر بزرگ شدیم که حالا بچه ی برادرمون میره مدرسه... همین چند سال پیش بود که تازه عمه شده بودم و هنوز درکش نکردم که حالا مدرسه میره و سواد دار میشه...
خبر خوشی هم چند روز پیش گرفتم ... اینکه تا آخر این ماه اگه خدا بخواد یه سفر پیش کویریات میرم و برام خیلی تجربه ی خاصیه... کاش از پس مسئولیت هام خوب بر بیام...
با امید به روزهای بهتر
