
یه عصر بهاری تصمیم میگیریم بریم گردش... من و دوست خوبم رو میگم...
دوستم قرار بود از پیشم بره و من از اینکه تنها میشدم خیلی غصه دار بودم. البته می دونستم اون جای بهتری رو برای کار پیدا کرده و دلش می خواد منم هرچه زودتر بهش بپیوندم...
این اتفاق باعث شده بود خیلی به نبودنش فکر کنم... تصور می کردم که محیط کار چقدر دلگیر میشه بدون اون... و من دیگه بهانه ای ندارم که توی محوطه ی پشت صحنه ی محل کار، دنبال یه موضوع واسه حرف زدن بگردم. با این حال فکر کردم شاید بشه رابطه ام رو باهاش بیش تر کنم... چون دیگه همکار نیستیم و منافع مشترک نداریم... میشه بیاد خونمون... اصلاً بشه یکی از اون نزدیک ترین دوستای من...
اون روز یه جورایی امتحان این رابطه بود... به یاد دوستای قدیمی... یه عالمه توی کوچه پس کوچه هایی که تابحال نرفته بودم قدم زدیم... آدرس پرسیدیم... یه جورایی گم شدیم... ولی همه اش لذت بخش بود...
می دونی... وقتی حس می کنم یه کسی داره کنار من راه میره که بیش تر حس های من رو میدونه... با اینکه دو ساله میشناسمش ، ولی از حس و حال 5-6 سال پیشم، بهتر از خیلی از آدمای نزدیک اون موقع خبر داره، آرامش عجیبی بهم دست میده...
اینه که دوست دارم توی لحظه های مهم زندگی از اون به بعد پیشم باشه...
دوست خوبم... آزی مهربون... ممنون به خاطر همه چیز...
دوست داشتم بهت بگم که تصمیم دیروزت برای موندن، درسته که باعث شد دیروزم پر از بغض باشه... ولی دلیلش این نیست که خوشحال نیستم از اینکه پیشم می مونی...واسه اینه که نمی خوام هیچ وقت ازت بشنوم که پشیمونی...هیچ وقت...
اینم یه قسمت کوچولو از کتابی که همون روز باهم ، از باغچه کتاب خریدم:
خدا دوست می خواهد و عشق می طلبد
شیطان برده می خواهد و اطاعت مطالبه می کند
...
خاک در عوض خدمت اش
درخت را به خود وابسته نگه می دارد
آسمان چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد
...
(شب تاب ها --- رابیندرانات تاگور)



